خمسه: قدرت سپاهان بر هیچکس پوشیده نیست

علیرضا خمسه در ۹ بهمن‌ماه سال ۱۳۳۱ در تهران به دنیا آمد. او از هنرجویان مدرسه هنر و ادبیات صدا و سیما بود. خمسه در سال ۱۳۵۷ به فرانسه رفت و یک سال و نیم در مدرسه ون سن، آتلیه اگوستوبوال و آتلیه سیته یونیور سیته پاریس، دوره‌های مربوط به پانتومیم، حرکات بدنی و بازیگری را فرا گرفت. در سال ۱۳۵۹ به ایران بازگشت و در سال ۱۳۶۰ برای اولین بار مقابل دوربین سینما رفت و در فیلم مرگ یزدگرد بازی کرد. نوع خطوط چهره خمسه و تسلط او بر حرکات صورت (میمیک) و نرمی‌ای که در حرکات بدن او وجود دارد، از همان ابتدای ورود او به حیطه بازیگری، توجه کارگردان‌های کمدی ساز را به خود جلب کرد. بعد از فیلم جدی مرگ یزدگرد، برنامه‌سازان تلویزیون سراغ او رفتند و او نیز در برنامه‌هایی مانند نوروزنامه، هوشی و موشی، بورزید و بخندید، حواستو جمع کن و نگاه سوم با اجرای قطعات نمایشی طنز در بین مخاطبان تلویزیون جایگاه ویژه‌ای پیدا کرد. در سال ۱۳۶۷، خمسه در فیلم پرفروش روز باشکوه ساخته کیانوش عیاری در کنار علی نصیریان، ایرج طهماسب و گوهر خیراندیش بازی کرد. هر چند این فیلم از سوی تماشاگران با استقبال خوبی روبه‌رو شد اما بازی در مجموعه تلویزیونی هوشیار و بیدار که سال ۱۳۶۷ از تلویزیون پخش شد، خمسه را بین مخاطبان عام و خاص و کوچک و بزرگ به شهرت خاصی رساند و او را محبوب همه کرد.

روز باشکوه

در سال ۱۳۶۹ با بازی در فیلم آپارتمان شماره ۱۳ به کارگردانی یدالله صمدی در کنار زنده‌یاد جمشید اسماعیل‌خانی صفحه جدیدی در بازی کمدی او گشوده شد. در این فیلم، خمسه صاحب آپارتمانی در تهران بود که برای فروش آن از کرمان به تهران آمد. او با بیان خوب لهجه کرمانی و بازی روان خود توانست جایزه بهترین بازی را از جشنواره پیونگ‌یانگ کره شمالی در سال ۱۹۹۲ از آن خود کند. این فیلم در جشنواره نامزد ۷ سیمرغ بود و برنده ۲ سیمرغ نیز شد.

آپارتمان شماره ۱۳

در سال ۱۳۷۲ حسن هدایت فیلم چشم شیطان را با ژانری حادثه‌ای و کاملاً متفاوت از دیگری کارهای خمسه مقابل دوربین برد و نقش اول آن را به خمسه داد. در این فیلم، بازی پرتنش و فعال، او را کاندیدای بهترین بازیگر نقش اول مرد در سال ۱۳۷۲ و دوازدهمین فیلم فجر کرد. چشم شیطان از این دوره جشنواره نامزد دریافت ۵ سیمرغ و برنده ۳ سیمرغ شد.

چشم شیطان

در همان سال، خمسه مجموعه بشین، پاشو، بخند را برای گروه کودک و نوجوان شبکه اول ساخت. این مجموعه، مورد استقبال خانواده‌ها و کودکان قرار گرفت. سال‌های بعد، خمسه بدون حضور در سینما، در مجموعه تلویزیونی میگی نه نگاه کن بازی کرد و در بخش‌های مختلف، توانایی‌های خود را به نمایش گذاشت. در سال ۱۳۸۷ خمسه در فیلم بیست به ایفای نقش پرداخت و به خاطر بازی در این فیلم موفق به دریافت جایزه سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد مکمل از بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر شد.

 

فعالیت‌های سینمایی:

-‌ وروجک‌ها (۱۳۹۳)

-‌ عملیات مهدکودک (۱۳۹۱)

-‌ دختر شاه پریون (۱۳۸۹)

-‌  سلام بر فرشتگان (۱۳۸۹)

-‌ قبرستان غیرانتفاعی (۱۳۸۹)

-‌ خواب‌های دنباله‌دار (۱۳۸۸)

-‌ شکلات داغ (۱۳۸۸)

-‌ عروسک (۱۳۸۸)

-‌ نخودی (۱۳۸۸)

-‌ ورود زنده‌ها ممنوع (۱۳۸۸)

-‌ بیست (۱۳۸۷)

-‌ میزاک (۱۳۸۷)

-‌ قاعده بازی (۱۳۸۵)

-‌ کلید ازدواج (۱۳۷۶)

-‌ مینا و غنچه (۱۳۷۵)

-‌ پاکباخته (۱۳۷۴)

-‌ ماه پیشونی (۱۳۷۴)

-‌ بوی خوش زندگی (۱۳۷۳)

-‌ مهریه بی‌بی (۱۳۷۳)

-‌ چشم شیطان (۱۳۷۲)

-‌ من زمین را دوست دارم (۱۳۷۲)

-‌ چهارشنبه عزیز (۱۳۷۱)

-‌ دلاوران کوچه دلگشا (۱۳۷۱)

-‌ مأموریت آقای شادی (۱۳۷۱)

-‌ جیب‌برها به بهشت نمی‌روند (۱۳۷۰)

-‌ دو نفر و نصفی (۱۳۷۰)

-‌ آپارتمان شماره ۱۳ (۱۳۶۹)

-‌ زیر بام‌های شهر (۱۳۶۸)

-‌ شکار خاموش (۱۳۶۸)

-‌ روز باشکوه (۱۳۶۷)

-‌ لنگرگاه (۱۳۶۷)

-‌ شاید وقتی دیگر (۱۳۶۶)

-‌ مرگ یزدگرد (۱۳۶۱)

 

فعالیت در مجموعه‌های تلویزیونی:

•              ۱۳۹۳           پایتخت ۳

•              ۱۳۹۱-۱۳۹۲   پایتخت ۲   

•              ۱۳۹۱          تهران پلاک یک  

•              ۱۳۹۰          مهمانان ویژه   

•              ۱۳۸۹-۱۳۹۰  پایتخت   

•              ۱۳۸۹         چاووش بهار  

•              ۱۳۸۹         دارا و ندار  

•              ۱۳۸۷-۱۳۸۸ همه بچه‌های من 

•              ۱۳۸۷-۱۳۸۸ شب هزار و یکم  

•              ۱۳۸۶        مرد هزار چهره 

•              ۱۳۸۴        یک مشت پر عقاب

•              ۱۳۸۳        فیل‌بانان

•              ۱۳۸۱-۱۳۸۳ برنامه زنده جمعه تعطیل نیست

•              ۱۳۸۲         مسافر زمان 

•              ۱۳۸۲        حیاط خلوت

•              ۱۳۸۱        عسل‌ها و مثل‌ها  

•              ۱۳۷۹-۱۳۸۰ چراغ جادو 

•              ۱۳۷۹        معجزه ازدواج   

•              ۱۳۷۸        می گی نه؟ نگاه کن!

•              ۱۳۷۸        هتل پیاده‌رو 

•              ۱۳۷۷       برنامه سیاحت‌نامه  

•              ۱۳۷۶       بشین، پاشو، بخند  

•              ۱۳۷۶       جشن خاطره‌ها

•              ۱۳۷۵       ب مثل بهار 

•              ۱۳۶۸       سلامتی چه خوبه!  

•              ۱۳۶۷      ماجراهای آقای دوستی  

•              ۱۳۶۵-۱۳۶۷ هوشیار و بیدار

•              ۱۳۶۶     زنگ بیداری  

•              ۱۳۶۵     خانه در انتظار  

•              ۱۳۶۴     تله‌تئاتر دست بالای دست   

•              ۱۳۶۴     جُنگ هفته

•              ۱۳۶۴     هوشی و موشی

•              ۱۳۶۴     مسابقه تلویزیونی حواستو جمع کن 

•              ۱۳۶۳     نگاه سوم

•              ۱۳۶۳     بورزید و بخندید

•              ۱۳۶۱     نوروزنامه

گفت‌وگو با علیرضا خمسه که از سپاهان و اصفهان به بزرگی یاد می‌کند، نکات جالب توجه بسیاری دارد. این گفت‌وگو  را از دست ندهید.

اسفندی كه هم نیش است و هم نوش

حس من نسبت به ماه اسفند و روزهای منتهی به سال نو در یك جمله نیش و نوش است! نیش از این جهت كه من چون پدر خانواده هستم حسابی در این روزها چلانده می‌شوم (می‌خندد) و باید پول هایم را بین قالیشویی، كارگر خانه، مغازه‌دار و... تقسیم كنم. معمولاً هم در این ایام از تلویزیون طلبكار هستیم؛ اما خبری از پول نمی‌شود. خلاصه هر سال نزدیك عید وقتی همسرم و بچه‌ها درخواست پول برای خرید‌های نوروزی می‌كنند، من هم آنها را به دریافت طلبم از تلویزیون حواله می‌دهم. این از بخش نیش و حالا برسیم به بخش نوش كه زیبایی این ایام است به ‌خصوص كه امسال در روزهای اسفند شاهد حال و هوا و رایحه خوش بهاری هستیم و طبیعت زودتر از خواب زمستانی بیدار شده. امسال شكوفه‌ها زودتر باز شده‌اند و طبیعت زودتر از روال سال‌های قبل چهره بهاری به خود گرفته و به قول معروف ننه‌سرما جایش را به عمو نوروز داده است.

سفره هفت‌سین خانه ما یونیك است

همسرم به‌شدت به سفره هفت‌سین و چیدن آن به شكلی زیبا و یگانه علاقه دارد. به این ترتیب ما هر سال سفره هفت‌سینی زیبا و یونیك داریم كه حاصل سلیقه ایشان است. معمولاً سفره هفت‌سین ما به‌خاطر زیبایی چشم‌نوازی كه دارد تا مدت‌ها حتی پس از ایام نوروز هم روی میز كنار سالن باقی می‌ماند. مثلاً سفره هفت‌سین سال گذشته هنوز هم پابرجاست. البته آن اجزایی كه قابلیت ماندگاری دارند مانند سكه، سماق، سنجد و البته قرآن، دیوان حافظ، آیینه، شمع و تزئینات.

نوروزهای كاری

معمولاً در روزهای نوروز سر كار هستم. در سال‌های اخیر با سریال‌های نوروزی و به ‌خصوص «پایتخت» ‌مهمان خانه‌های مردم بوده‌ام و در ایام نوروز هم سر فیلمبرداری بوده‌ام.

دوست دارم در سریال‌های نوروزی بازی كنم

خیلی مشتاقم در سریال‌های نوروزی حضور داشته باشم و هر سال هم تقریباً همینطور بوده و مردم به دیدن سریال «پایتخت» و بابا پنجعلی در روزهای نوروز عادت كرده‌اند.

هنوز هم عیدی می‌گیرم

عیدی گرفتن را خیلی دوست دارم؛ مثلاً من كارمند دولت هستم و از دولت عیدی می‌گیرم كه البته خیلی كم است ولی بازم خوب است. (می‌خندد) از بزرگ‌ترهای فامیل هم گاهی عیدی می‌گیرم كه كیف می‌كنم؛ ولی بخش عیدی دادن را اصلاً دوست ندارم.

چهارشنبه‌سوری و سیزده‌بدر كنار خانواده

من عاشق چهارشنبه‌سوری و سیزده‌بدر هستم و حتی اگر سر كار باشم هم طوری هماهنگ می‌كنم كه حتماً در این روزها در كنار خانواده‌ام باشم و سعی می‌كنم لحظات خوش و به‌یاد ماندنی‌ برایشان ایجاد كنم.

نسل مردهای وفادار منقرض شده

با اینکه سال‌ها از درگذشت لیلا گذشته اما هنوز پنجعلی از او یاد می‌کند و عشقش در ذهن او کمرنگ نشده؛ همین موضوع باعث شده بعضی‌ها بگویند این همه آدم زنده، چرا بابا پنجعلی آنها را نمی‌بیند و هنوز عاشق لیلاست؟ برخی دیگر هم این موضوع را به وفاداری او نسبت می‌دهند و می‌گویند او جزو نسل مردان وفادار منقرض شده است که بعد از فوت همسرش هنوز او را فراموش نکرده و درگیر اوست؛ شاید آن عده حق دارند (باخنده)، به هر حال این موضوع نشان می‌دهد مردان قدیم به یار دیرینه خود دلبستگی همیشگی دارند؛ چیزی که در نسل جدید کمتر یافت می‌شود.

مازندران پر از بابا پنجعلی است

برای من پیدا کردن الگوهایی نظیر بابا پنجعلی کار سختی نبود چرا که در استان مازندران پیرمردهایی نظیر بابا پنجعلی را به ‌وفور می‌توان پیدا کرد. در مازندران به قدری نمونه‌های مختلف از بابا پنجعلی دیدم که رسیدن به این نقش را برایم راحت کرد؛ هر چند شرایط بازی در این نقش مشکلات خاص خودش را دارد چرا که او ضمن داشتن کهولت سن در یک جمع اکتیو، بسیار آرام و کم‌حرف بود. به هر حال گذاشتن عینکی با آن قطر، دید مرا از بین می‌برد و به خاطر استفاده از لثه، حرف زدن و غذا خوردن برایم بسیار دشوار می‌شود؛ اما با این حال در حین بازی در این نقش سعی می‌کنم از کنار این موانع عبور کنم و با تمرکز بیشتر صرفاً سعی در ارائه بازی خوب داشته باشم.

 بابا پنجعلی چطور موقعیت‌ها را گل می‌کند؟

دیالوگ‌ گفتن‌های بابا پنجعلی شرایط خاص خودش را دارد چرا که او در قیاس با سایر شخصیت‌ها کمتر حرف می‌زند. اما موضوعی که در این میان وجود دارد، این است که ما سعی کردیم برای بیشتر دیده شدن پنجعلی وسوسه نشویم و دیالوگ‌های او را اضافه نکنیم؛ بلکه سعی کنیم شرایط را طوری برای او بچینیم که او کمتر حرف بزند اما صحبت‌هایش تاثیر خودش را روی مخاطب بگذارد؛ در واقع دیالوگ‌های محدود این نقش زائیده موقعیت‌ها و رخدادهای صحنه بود؛ بنابراین من به‌عنوان بازیگر برای هر صحنه، دیالوگ از پیش نوشته شده در اختیار نداشتم و باید مانند یک فوتبالیست همیشه آماده بودم، ببینم توپ کی به من می‌رسد و من با این توپ چطور می‌توانم گل بزنم. تمام دیالوگ‌های نقش بابا پنجعلی در چنین شرایطی شکل گرفته‌اند و من حواسم به موقعیت‌هایی که برایم ایجاد می‌شد، بود و به این فکر بودم که چطور گل بزنم.

چطور بابا پنجعلی را باور کردم؟

بازی کردن شخصیت بابا پنجعلی ساده نیست چرا که او شخصیت ایستایی دارد و بر خلاف من که آدم پر جنب‌ و جوشی هستم، مدام در سکون به سر می‌برد، کم حرف می‌زند و بیشتر درگیر درونیات خودش است اما برای اینکه این نقش را باورپذیر بازی کنم، سعی کردم قالب‌های کلیشه‌ای را کنار بزنم. در وهله اول او را باور کنم چون اگر در جایگاه نقش خود قرار نگیری و صرفاً آن را بازی کنی که تماشاگر آن را باور نمی‌کند! بازی‌هایی که انجام می‌دهی، اول باید برای خودت قابل‌باور باشد. بابا پنجعلی هم ابتدا برای خود ما قابل‌باور شد و بعد آن را اجرایی کردیم.

کودکی من چطور گذشت؟

من در خیابان پامنار، در یک خانواده مذهبی و سنتی بزرگ شدم. پدرم معمار بود و مادرم خانه‌دار است. قبل از من فرزندان پدر و مادرم فوت می‌شدند و همین موضوع باعث شد برای تولدم استرس زیادی داشته باشند اما من این تابو را شکستم و اولین فرزندی در خانواده بودم که پشت مرگ را به خاک مالید. دوران کودکی‌ام حال و هوای خاص خودش را داشت؛ چرا که در نسل من کار کردن برای بچه‌ها موضوعی عادی بود به همین خاطر در ایام تابستان هر سال شغلی را تجربه می‌کردم. از ۱۳ سالگی همراه دو پسرخاله‌ام به تئاتر و بازیگری روی آوردیم، نمایش‌هایی را در خانه‌مان راه انداختیم، پرده می‌زدیم و بلیت می‌فروختیم. وقتی تصمیم گرفتم وارد حرفه بازیگری شوم، پدرم چون خودش اهل ذوق بود مانع نشد اما مادرم چون خیلی مذهبی بود تا زمانی‌که متوجه نشد بازیگری چیست و چرا می‌خواهم بازیگر شوم، مخالف بود اما بعد که فهمید هدف ما خیر است یکی از مشوق‌های کارهایم شد.

یک شاخه گل در بیابان

همیشه هدفم از انتخاب بازیگری، برآورده کردن خواسته‌هایم بوده و اعتقاد و باوری که به اثربخشی اجتماعی کارم داشته‌ام. من از طریق کارم که بازیگری کمدی است، فکر می‌کردم می‌توانم روی جامعه‌ام تاثیر داشته باشم و با نمایش اشتباهات مردم به شکل کمدی، باعث شوم این رفتارهای غلط به‌تدریج تصحیح شوند. بعدها به مرور فهمیدم این کار مانند یک شاخه گل در بیابان است که به تنهایی جواب نمی‌دهد؛ همپای برنامه‌های تئاتر و سینما باید نظام‌های آموزشی، تربیتی و خانوادگی هم دچار تحول شوند که این اتفاق نیفتاد و به این ترتیب شما کم‌کم ناامید می‌شوید چون ما آمده‌ایم مردم را عوض کنیم حالا خودمان هم همان کارها را می‌کنیم؛ در خانواده عصبانی می‌شویم، در رانندگی مثل دیگران از کوره در می‌رویم، در برخورد با رفتارهای غیرمنطقی، اشتباه عمل می‌کنیم و بعد می‌بینیم که در نهایت مثل بقیه شده‌ایم؛ نه‌تنها اثر نگذاشته‌ایم که اثر هم گرفته‌ایم.

حکایت وام‌های خانوادگی ما

یکی از چیزهای که من به آن می‌بالم، حفظ کردن بافت سنتی اعضای خانواده و فامیل است. ما خانواده‌ وابسته‌ای هستیم و همه تلاش‌مان را به کار می‌بندیم که سبک زندگی شهری بین ما فاصله ایجاد نکند؛ به همین خاطر با وجود همه گرفتاری‌ها و شلوغی‌ها سعی می‌کنیم ماهی یکی دوبار به بهانه شام و ناهار دور هم جمع شویم. ضمن اینکه یک صندوق خانوادگی هم تشکیل دادیم که وام می‌دهیم. این صندوق به قول قدیمی‌ها هم فال است، هم تماشا؛ چون هم باعث جمع شدن افراد خانواده می‌شود و هم گره‌ای از مشکلات مالی افراد باز می‌کند.

تاثیر روانشناسی روی بازیگری

من فارغ‌التحصیل رشته روانشناسی هستم اما هیچ‌گاه فرصتی برایم پیش نیامده که بخواهم در این زمینه فعالیتی داشته باشم؛ روانشناسی برای من صرفاً به ابزاری بدل شده برای کار هنر و اینکه از اطلاعات و دانش آن برای خلق شخصیت‌ها استفاده کنم. به هر حال وقتی بازیگری نسبت به علم روانشناسی شناخت داشته باشد، راحت‌تر می‌تواند نقش‌هایش را پیدا کند و به آن میزان از شناختی که مد نظرش است، برسد.

دلشوره‌های پدر بودن

آرزوی هر پدر و مادری این است که برای بچه‌هایش بهترین باشد؛ اما بین آرزو و عمل به این خواسته فاصله‌ای بس طولانی وجود دارد. خداوند به من دو دختر داده که سر کردن با آنها برایم یکی از بهترین تفریحات زندگی است. وقتی صدای خنده آنها در خانه می‌پیچد، ناخودآگاه احساس آرامش عمیق، توام با شادی مرا فرا می‌گیرد. شاید برایتان جالب باشد که با توجه به فاصله سنی دخترانم، گاهی که برای دختر کوچکترم خرید می‌کنم، ناگهان از گرانی عجیبی که در شرایط کنونی بر جامعه حاکم است، متعجب می‌شوم. می‌بینم در گذشته چقدر راحت‌تر برای دختر بزرگم خرید می‌کردم و با خودم می‌گویم نکند خدایی ‌ناکرده این گرانی روی کیفیت زندگی خانواده‌ها و رابطه بین پدرها و فرزندان‌شان تاثیر بگذارد.

برای دخترانم خط‌مشی مشخص نکردم

هیچ‌وقت برای دخترانم خط‌مشی مشخص نکردم که در آینده چه‌کاره شوند. من دوست دارم در خانواده‌ام شخصیت‌های سالم وجود داشته باشند؛ به همین خاطر همیشه به آنها گفتم به ندای قلب‌شان گوش دهند. به‌نظر من یک زن با شخصیت سالم، می‌تواند خانه‌دار خوبی باشد اما یک زن با شخصیت ناکامل و نپخته اگر بازیگر خوبی هم باشد شاید فقط برای حرفه‌اش مفید باشد، نه برای خانواده. حرفه اهمیتی ندارد؛ ممکن است شخصی کارگر، کفاش یا نانوا با روحیات متعادل باشد که خیلی بهتر است تا اینکه بازیگری خوب اما پرخاشجو و عصبی باشد به همین خاطر همیشه دوست داشتم فرزندانی سالم تحویل اجتماع دهم.

من چارلی چاپلین ایرانی نیستم

برایم جالب است که بعضی افراد به من می‌گویند تو چارلی چاپلین ایران هستی. مردم دوست دارند مدام معادل‌سازی کنند و بگویند فلانی به فلانی شباهت دارد ولی نمی‌توان این نکته را در نظر گرفت که هر کسی خودش است؛ آن هم نابغه‌ای مانند چاپلین که از نظر من تکرار نشدنی است. من فکر می‌کنم خداوند هر فردی را با ویژگی منحصر به ‌فرد خودش می‌آفریند به همین خاطر شما نمی‌توانید دو نفر را پیدا کنید که به معنای واقعی در خلق‌وخو شبیه هم باشند؛ حتی این اتفاق در مورد دوقلوها هم رخ نمی‌دهد ولی با تمام این تفاسیر نمی‌توانم منکر این موضوع شوم که این قیاس برای من شیرین و جذاب است.

طنز، ارثیه خانوادگی ماست

روحیه طنزم را از پدرم به ارث بردم. ایشان همین‌طور شوخ، مجلس‌آرا و طناز بودند. من هم سعی کردم در این زمینه میراث‌دار خوبی برای او باشم. من آدم شادی هستم. نگاهم به جهان شادمانه است و این شادی در واقع در من نهادینه شده است. به نظرم شاد بودن و خندیدن حق همه آدم‌هاست به همین دلیل همیشه در زندگی‌ام سعی کردم سهمی هرچند کوچک در این راه داشته باشم.

اصفهان شهر دوم من

اصفهان بعد از تهران زادگاهم، شهر دوم من محسوب می‌شود و همیشه دوست داشته‌ام که در اصفهان زندگی می‌کردم، زیرا اصفهان برای من سرشار از خاطرات شیرین است. زاینده‌رود اصفهان هم باید همیشه پر آب و جاری باشد، زیرا این زاینده‌رود است که اصفهان را زنده نگه داشته است. آرزو دارم که روزی اصفهان نه نصف جهان، بلکه همه جهان شود؛ زیرا مردم اصفهان با فرهنگ بالای خود پتانسیل این که قطب اول نه تنها جهان اسلام بلکه یگانه جهان شود را دارند و همچنین امیدوارم همه مردم اصفهان در هر کجای دنیا که زندگی می‌کنند، به مانند همیشه شاد و موفق باشند.

سپاهان

سپاهان تیم قدرتمندی است و جدای از کسب مقامات بسیار در لیگ‌های مختلف، توانسته با تربیت ستاره‌های درجه‌یک، به فوتبال ایران خدمت کند. سپاهان از نظر برنامه‌ریزی بسیار قوی عمل کرده و توانسته به بسیاری از اهداف بلند مدت و کوتاه‌مدت خود دست پیدا کند و فوتبال ایران را از دو قطبی بودن خارج کرده و قطب سوم ایران شود. قدرت سپاهان بر هیچ‌کس پوشیده نیست و همه رقبا از سپاهان بیم دارند و حساب می‌برند. یکی از دوستان قدیمی من که در اصفهان زندگی می‌کرد، عاشق تیم سپاهان بود و هر زمان که من به اصفهان می‌آمدم به همراه این دوست عزیزم به دنبال تیم سپاهان برای دیدن بازی و تمرین این تیم دوست‌داشتنی بودیم و هر زمان در کنار او بودم در مورد نتایج و عملکرد تیم سپاهان صحبت می‌کردیم و با بردهای سپاهان خیلی خوشحال بود و وقتی هم که این تیم می‌باخت اعصابش تعطیل می‌شد. آرزوی موفقیت برای این تیم قهرمان دارم، تیمی که ستاره‌های درجه یکی را تربیت و در اختیار فوتبال ایران قرار داده و آرزو می‌کنم که به همه اهداف بلند مدت و کوتاه‌مدت خود رسیده و تیم سپاهان به موفقیت‌های بزرگتری در آسیا و دنیا دست پیدا کند.

غذاهاي كودكي‌  

غذاها معمولاً تابستاني و زمستاني بودند. تابستان‌ها بيشتر آب‌دوغ خيار يا سكنجبين خيار مي‌خورديم و زمستان‌ها اشكنه و كله‌جوش. آبگوشت هم كه روي شاخش بود. پلو هم مي‌خورديم. مرغ هم بيشتر غذاي مهمان بود. خود عبارت «چلو مرغ» حسي از اشرافگرايي را به ذهن متبادر مي‌كرد. اما بهت بگويم كه مزه چلو مرغ‌هاي آن موقع ديگر تكرار نشدني است. حالا نه آن مرغ‌ها هست نه آن چلوها. كباب درست نمي‌كرديم ولي خيلي وقت‌ها كه مهمان سر مي‌رسيد، بلافاصله مي‌رفتيم مغازه «احمد كبابي» و چند سيخ كباب مي‌‌خريديم. مي‌داني چند وقت است حسرت يك كباب خوب به دلم مانده؟

دوي سرعت

خانه پدري در جنوب تهران است. ميان ناصر خسرو و پامنار. محله مروي. پسر بزرگ «معمار خمسه» نيمي از بار زندگي را هم بر دوش دارد. در غياب پدر كه به سفرهاي دور مي‌رود؛ غذا خوردن براي ما كاري همراه با لذت نبود. دوي قدرت نبود، دوي سرعت بود. بايد تمام تلاشت را مي‌كردي كه عقب نماني كه گرسنه نماني. غذا تمام نشود و تو سرت كلاه برود. پنج دقيقه دير مي‌رسيدي همه‌چيز تمام شده بود.

ساندویچ و سینما

ساندويچ جزو لاينفك سينما بود. به ‌غير از رفتن به سينما معمولاً كاربردي نداشت. خانه ما ناصر خسرو بود؛ تا لاله‌زار فاصله چنداني نداشت. سينما ركس، سينما سعدي و سينما ايران سينماهايي بود كه مي‌رفتيم. ساندويچ را مي‌زديم و بعد مي‌رفتيم سينما. اصلاً اين شعار معروف بود كه اول ساندويچ بعداً سينما. واقعاً هم جزو مناسك سينما رفتن بود. مي‌داني من چه ساندويچي دوست داشتم؟ ساندويچ كوكوسبزي. يك ساندويچ فروشي بود كه فقط كوكو و كتلت مي‌پخت. توي چهارراه مخبرالدوله. خيلي خوشمزه بود.

در آرزوي يك رستوران

خمسه دوست دارد روزي يك رستوران بزند. نه براي درآمدش و نه براي وسوسه‌هاي شخصي كه براي هدفي ديگر. خيلي دوست دارم عادت‌هاي غذايي مردم را تغيير بدهم. بهشان غذاي خوب بدهم. دوست دارم يك رستوران بزنم كه غذاي امسالش از غذاي پنج‌سال پيش‌ بهتر باشد. چند تا رستوران توي تهران مي‌تواني پيدا كني كه غذاي امسالشان بهتر از غذاي پارسالشان باشد؟

© Copyright 2014, FCSepahan.‎design@ordiban